تبليغاتX
شمع من کوچک بود عمق آن وسعت داشت...

شمع من کوچک بود عمق آن وسعت داشت...

!!!

من تو را به کسی هدیه میدهم 

که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو

باز هم به دیوانگی وبه بی پروائی اولین نگاه من بتپد!!

تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید،

ولی آیا او از من عاشقتر و از من برای تو مهربانتر است؟!!!

                        نه! هرگز!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 17:47  توسط فنچ کوچولو  | 

...

 

اون روزا که تنها بودی    

                             گمشده تو دریا بودی

قایق تو شکسته بود

                             تنت نحیف و خسته بود

عروس دریائیت شدم

                           عشق اهورائیت شدم

گذشتم از هر هوسی

                               تا تو به مقصد برسی

اما به جاش تو بد شدی

                               از من و عشقم رد شدی

بهم پشت پا زدی

                    تهمت ناروا زدی......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 23:39  توسط فنچ کوچولو  | 

....

 

 

چشم در چشمم دوخت

جرعه ای زمزمه را مزمزه کرد

از کنارم برخواست  

راه افتاد به سوی خورشید

وقتی از سینه کش کوه گذشت

بغض من نیز شکست.....!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 22:26  توسط فنچ کوچولو  | 

افق...

آن دو به هم رسیدند

در هاله های ابر

در گام های بیم

آن دو به هم رسیدند

پدرم آسمان بود

و مادرم زمین

و من خط افق

اما معلم جغرافی می گفت

افق خط فرضی پیوند است.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 18:51  توسط فنچ کوچولو  | 

عشق....

 

اگه عشق نبودی و غم عشق نبودی

به عاشق چه بگفتی؟

می گویند عشق چیز عجیبی است ، آبی است آبی،

بی رنگ است مثل آب، جاوی است مثل زندگی،

وسیع است به اندازه ی دورنمای چشمان زیبای تو.

اگر عشق آبی است ، تمام وسعت آن تقدیم تو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 18:21  توسط فنچ کوچولو  | 

انکار...

 

 

 

راهی نمانده است

تا پایان آخرین نقطه انکار

تا پایان انتظار

و تا پایان فرسودگی تحرک

و چیزی نخواهد ماند

و این را همه می دانند

كه لاشه مفلوك اعتقاد

پيوسته در درون ايمان متلاشي مي شد

جدال سهمگین نان و ایمان

بر بیگانگی قانون رسالت

تا همیشه ماندن حکم فرماست

مردمان هراسان و مضطرب

در دراز نای سفر پیدایش گام می نهادند

و پیغمبران در صحیفه تاریخ

درس جاودانگی را مرور می کردند

آری چیزی نمانده بود

تنها" کلمه " بود

پایان با شکوه آغازی نو

و این را هیچ کس نمی دانست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 19:58  توسط فنچ کوچولو  | 

عصیان...

سنگینی زمین

و هجوم زمینیان

قلب بیگانه آسمان را شکافت

روشنایی مرموزی بر زمین تابیدن گرفت

آدمیان در تنگنای زمین

در تنگنای زیستن

بر هم چیره شدند

و جای مردن  در وسعت زمین تنگ شد

فوران بوی انسانیت تمام زمین را گرفت

و خورشید

در التهاب زمین فرسوده گشت

و زان پس

بر اجساد متلاشی شده زمینیان

گرمایی نتابید

و ابدیت

در هیاهوی دوزخیان

از سر عصیان رنگ باخت

تا بر رسالت ماندن مهر خاموشی نهد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 16:3  توسط فنچ کوچولو  | 

آدمک مجنون...

 

چشم چشم دو ابرونگاه من به هر سو

پس چرا نیستی پیشم ؟ نگاه خیس تو کو؟

گوش گوش دوتا گوش،دو دست باز یه آغوش

بگیر قلبمو یادم تو را فراموش

چوب چوب یه گردن، جایی نری تو بی من

دق میکنم میمیرم اگه دور بشی از من

دست دست دو تا پا یاد تو مونده اینجا

یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا

من؟ من؟ یه عاشق ، همون مجنون سابق.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 17:51  توسط فنچ کوچولو  |